محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1599

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حصار ديگر از اين استوارتر ، آن را فرمود تا عمارت كردند ، و مال بسيار و نعمت بىشمار آنجا جمع كرد ، و نگاهبانان نشاند ، و سفيد جامگان بسيار شدند . . . نفير به بغداد رسيد و خليفه مهدى بود اندر آن روزگار . تنگدل شد . و بسيار لشكرها فرستاد به حرب وى ، و به آخر خود آمد به نشابور به دفع آن فتنه . . . و به بخارا نخستين پديد آمدند گروه سپيد جامگان ، كه از بيعت كردهء مقنّع بودند ، به ديهى رفتند كه آن را نمجكت خوانند . . . و اين در سال صد و پنجاه و نه بود . . . مهدى كه خليفه بود ، وزير خود جبرئيل بن يحيى را به حرب مقنّع فرستاد . . . چهار ماه پيوسته حرب كردند بامداد و شبانگاه ، و هيچ روز نبود الَّا ظفر سپيد جامگان را بودى . . . در سغد سپيد جامگان بسيار بودند ، و لشكر ترك بسيار آمده بود . . . معاذ بن مسلم به سغد و سمرقند رفت و با تركان و سپيد جامگان حربهاى بسيار كرد تا مدّت دو سال . گاه ظفر او را بود و گاه خصم او را . . . محمد بن جعفر آورده است كه پنجاه هزار تن از لشكر مقنّع . . . به در حصار مقنّع جمع شدند ، و سجده و زارى كردند و از وى ديدار خواستند . هيچ جواب نيافتند . الحاح كردند و گفتند باز نگرديم تا ديدار خداوند خويش را نبينيم . غلامى بود او را ، . . . مقنّع او را گفت : بگوى بندگان مرا . . . كه موسى از من ديدار خواست ننمودم كه طاقت نداشت ، و هر كه بيند مرا طاقت ندارد ، و در حال بميرد . ايشان تضرع و خواهش زيادت كردند ، و گفتند : ما ديدار خواهيم ، اگر بميريم روا باشد . وى ايشان را وعده كرد كه فلان روز بياييد تا شما را ديدار نمايم . پس بفرمود تا آن زنان كه با او در حصار بودند ، صد زن از دختران دهقانان سغد و كش و نخشب ، هر زنى آيينه اى بگيرند و به بام حصار بر آيند ، و برابر يك ديگر مىدارند بدان وقت كه نور آفتاب به زمين افتاده بود . خلق جمع شده بودند . چون آفتاب بر آن آيينه ها بتافت ، از شعاع آن آيينه ها آن حوالى پر نور شد . آنگاه آن غلام را گفت : بگوى مرا بندگان مرا كه خداى روى خويش به شما مىنمايد ، بنگريد ! چون بديدند همهء جهان پر نور ديدند . بترسيدند و همه بيكباره سجده كردند و گفتند : خداوندا ، اين قدرت و عظمت كه ديديم بس باشد . اگر زيادت از اين بينيم زهره هاى ما به درد . و همچنان در سجده مىبودند تا مقنّع فرمود آن غلام را كه بگوى بندگان مرا تا سرها از سجده بردارند ، كه خداى شما از شما خشنود است ، و گناهان شما را آمرزيد . آن قوم سر از سجده برداشتند با ترس و بيم . آنگاه گفت : همه ولايتها بر شما مباح كردم . . .